چشم
بر خدا بستم و
شیطان جای آن داد
یک شاخه
هوس سرخ...!
تمام داستان عاشورا این است
جهنم می خواست
با کشتن بهشت
به یکتایی برسد!
خدایا
سر درگمی من
از سرگرمی به غیر تو بود
اینها اشک نیست
غسال من شده اند
این چشم ها...!
خدا می خواست
روی ماهش را ببوسد
نیزه ها میانجگری کردند!
حسین چه را می خواست
به خدا کند اثبات...
خودش را
خدا را
یا عشق را...؟
نیزه ایی به سر بستند
از بس که در سرش
شوق پرواز بود
حسین...!
دید حسین
راهبی، مسلمان می شود
پس لحظه ایی از دادن سر
دریغ نکرد!
گناه
لذت بردن از
بی تو بودن است
عشق ما
رسیده است به
نقطه سر خط...!