تا به این راحتی رهایم نمی کردی...
و من در پوست خود نمی گنجم!
که معشوق
از رنج عاشق
لذت می برد!
چیزی شبیه 11 سپتامبر بود
اولین بار که دیدمت...!
با آن دو چشم سیاهت
زدی به برج های دو قلوی دلم
اتقاقا بی قاعده هم نبود
این حادثه!
با این زندانی هوی و هوس
فقط اوست
که مثل همیشه
می آید دیدنم...
نه با یک پلاستیک کمپوت و بیسکویت...
وقت خداحافظی دستم را فشار می دهد
هنوز لبخند قشنگش در خاطرم مانده
آرام می گوید:
"آن بیرون هنوز چشم به راه تو نشسته ام"
و من روزی هزار بار با خود تکرار می کنم
و دیوار سلول را خط خطی
"من چه دارم مگر
که به پایم نشسته خدا؟! "
سراغی از "هم"...!
نگرفتیم!
"غم" سراغمان
را گرفت!
....پی نوشت:
به سلامتی معرفت غم...!