از قم تا اهواز پای حرفهای قطار که بنشینی/می فهمی فقط این آدمها نیستند که نیاز به شنیده شدن دارند/از ایستگاه که راه افتادیم یک ریز دارد غر می زند/از هدفمندی گرفته تا افزایش بلیطها و گلایه از اینکه این پول صرف او و خانواده اش نمی شود /می بینی عمرش آنقدرهاست که رضاخان را دیده و حتی انگلیسی ها را از جنوب به شمال برده/روی همین پیر ریلهای قدیمی/گهگاه سرفه می کند و دودسیاه بالا می آورد خودش می گوید آسم دارد ولی دفترچه تامین اجتماعی ندارد تا دکتر برود/از خاطراتش می گوید از تاخیرها،از وسط راه مردم را قال گذاشتن..../و لبخند تلخش حکایت از این دارد که او مقصر نیست/و سالها از بازنشسته شدنش می گذرد اما..../ بااحتیاط تر می گوید قطارهایی را می شناسد که به جرم این حرفها حالا تکه تکه شده و حتی اجازه دفن کردنشان را نداده اند و برای عبرت رهایشان کرده اند گوشه ی ایستگاه!!/می گوید بارها خواسته صدایش را به مسئولین برساند اما از زمان امدن هوویش هواپیما آنها را ندیده.../و در ایستگاه ماموران دهانش را می بندند ... ./درهمین حین زندانبانش با بطری های اب گرم می رسد و او دستپاچه بلند سوت می کشد.....گویا مرا تابه حال ندیده است.