تو در کاخ و
دخترت کوخ نشین!
این همه تضاد را
رقیه حل کرد
آری ناله های آن شب
عملیات نجات
سرت بود
از کاخ یزید!
پیالۀ حرم
کف دست تو بود.
بی دلیل نیست
اول دستها را زدند
بعد رفتند
سراغ مشک.
حتی اگر اب
به خیمه می رسید
بچه ها ، بی دست تو
لب نمی زدند عباس...
او ساقی
ادب است و
وفا و عشق...
با مشک پر رفت
سوی کوفیان.
هیچ وقت
مشک عباس
خالی نبود.
اما حیف از جماعتی
که تشنه نبودند.
یعنی عباس بود
ولی عطش نبود...!
دلم
شده است
تنب کوچک و بزرگ
اصلا خود ابوموسی!
این روزها شیطان
ادعای مالکیتشان را دارد!
وقتی راه حسین را بست
تازه فهمیدم حُر می خواست
به هر قیمتی حسینی شود!