تا لبخندت را نبیند حسین
از پشت، سر را...
برای سلامتی خدا
می خواست خونی بریزد حسین
و چنین شد
که محاسنش خونی شد!
سرت که رسید
دست عمر سعد...
دید تشت طلا ندارد!
نگاهی به گردن اسب انداخت و بعد....
پی نوشت:
فَعَلَّقَهُ فی لَبَبِ فَرَسِهِ...
سینه پُر از پَر...!
و از کمر زده بیرون
نوک تک تک تیرها...
کوفیان